سعدیِ بزرگ میفرماید:
یکی ابلهی ریگ در کفش داشت
چو درمانده شد دست بر سر نهاد
که لعنت برآنکس که این کفش دوخت
که مغزم بکوبید و پایـــــم بسوخت
بسی ناسزا گفت بر کفش دوز
سخن را نسنجیده از درد و ســـوز
کسی گفتش ای مانده از پای خویش
دمی را بیا ســـای در جای خویش
تو از ریگ کفش خود آزرده ای
به جای دگـــــــــر ظنٌ بد برده ای
ببین علت درد و رنجت کجاست
چو علت ندانی شکایت خطاست
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 23:3 توسط س.م.شهیدی و دوستان
|